1
نقاش بيا و آن رخ دلبر كش از ماه جمال مهتر اختر كش
از جلوه مينائي دلدار بكش از دولت پروانه عيار بكش
از ماه بكش ستاره كش جوي بكش خورشيد فلك همره گيسوي بكش
هم جمله افلاك به رويش پيداست هم روي گلش به جمله افلاك نماست
نقاش بكش كه وصف نتوان كردن يك خال ز روش حذف نتوان كردن
از آنكه همه هستي من برده بكش در هجر رخش اين دلم آزرده بكش
نقاش همانطور كه گويم از او آن چيز كه در خيال جويم از او
ترسيم نما كه نقش خوبش بينم زيبائي جلوه نگويش بينم
نقاش اگر حاضر اين كار شدي آماده به نقاشي دلدار شدي
گو تا كه يكي يكي ز رويش گويم از هيبت دلفريب جويش گويم
من حاضر و آماده ترسيم شدم بر هر آنچه راي توست تسليم شدم
يك يك بنما تا بنمايم مجذوب از خط و ز خال آن نگار محبوب
كلكلم به نگارش نگارت مست است تجميع هنر كنون به شصت دست است
كلگم همه فرمان تو را مي راند از عشق و ز معشوقه تو مي داند
گر لطف كني اجازتم فرمائي تصوير كنم حلول آنچه خواهي
نقاش بكش بگويمت بعد بكش چون رعد بود تو نيز چون رعد بكش
از گيسوي پر پيچ مكش حد تو نيست پيشاني او چو ماهست در قد تو نيست
نقاش قلم به قصد ابروي مزن كلكت به نشان دادن جادوي مزن
ابروي و كمان كار دل من باشد آتش به روان و روح و اين تن باشد
آنقدر بسوختم كه شايد روزي از سوختنم تمام عالم سوزي
نقاش دو جادوي رخش جان منست خنديدن نرگسش چو بستان منست
نقاش نگار چشم او كار تو نيست در جادوي او جاي به افكار تو نيست
نقاش توئي ولي نداني يارم زيبائي هستي است استثمارم
در چشم عزيز من فلك افتادست از چشم عزيز من فلك افتادست
آنقدر تماشائي و زيبا باشد در عشوه گري يگانه شيدا باشد
حقا كه خدا هنر نمائي كرده من را به رهش به جا فدائي كرده
نقاش نكش لب كه لبش شيدائيست هر غنچه او به ديده ام دنيائيست
گر غنچه او باز شود گل ريزد از باغ رخش نغمه بلبل ريزد
لعل از لب او شراب عرفان منست يك جرعه آن حلاوت جان منست
از اشك من ار جوي به جريان آيد يك بوسه اگر مرا نمايد شايد
بوسيدن غنچه اش فراز حال است زانو زدنم به رسم استقبال است
نقاش به گونه ها تدبر ننما در ذهن كشيدنش تصور ننما
بر گونه او آينه را تشبيه است بر روح و روان من به شب تنبيه است
بر قلب صورتش به دل خطي كش بر سايه و بر حريم آن حدي كش
نقاش چرا نمي كشي روي مهش سيماي سماعي و رخ سوي مهش
نقاش بگفت از كجايش بكشم گفتي كه رخ مثال ماهش بكشم
چون كلك به لوح بر جمالش بردم گويا كه چو تير بر زوالش بردم
از گيسو و پيشاني و ابرو راندي بر گونه و بر لب ز جادو راندي
استاد مگر رخ بجز اين شش باغ است تو گو كه كجاي صحبتم بي راهست
خورشيد نگار چشم و ابرو باشد بر ماه و ستاره زلف و گيسو باشد
سيماي گل مهتر تو با جادوست اين تيز قدم غزال تو آن آهوست
نقاش چه گويمت كه سخت است ز او ترسيم لب و چشم و كمان ابرو
آنچيز كه دل ز او نشانم دادست حكي است كه از سنگ به جانم دادست
ترسيم شمايلش فقط با دل هست غير از ره دل مرا دگر باطل هست
بايد ز درون دل بجويم رويش با قلب نشانه گيرم آن ابرويش
وقتي تو قلم به لوح مي چسباني تيريست كه بر قلب و دلم بنشاني
تا نوك قلم به خال رويش بستي از من برود نبض حيات و هستي
بگذار قلم روي زمين اي نقاش بگذر ز نگار نازنين اي نقاش
تو آنچه كشي فقط به حد ياد است بر اين دل عاشق اين نگاره باد است
مقبول نگردد اين دل زار مرا خطي است كه باطل كند افكار مرا
نقاش دلم سخت هوائي كردي اين سوز درون مست وخدائي كردي
با آنكه ز روي يار خطي نزدي بر روح و روان من رساندي مددي
چون مونس دل به دل صفا مي بخشد گويا كه خدا هست و خدا مي بخشد
چرتكه بر غزال
چون غزالم توئي غزل سرازير است حكمتش فارغ از كلام و تدبير است
راي دل صحبت از توبشنيدن غزل اين داستان به تفسير است
تا كه دولت براي من رخ توست دفترم را غزل به تحرير است
كاغذم شعله ها به جان بخرد تا بر او خصلت تو تقرير است
هركه را اين كتاب قسمت شد خوش رقم كرده دست تقدير است
بنده عشق دوستارانم ميل يا هرچه را كه تغيير است
روي ماهت نظاره ام همه آسمان جلوه گاه تصوير است
غم ز بس از فراغ ديده تنم چهره ام از خودم بسا پير است
زينت روي ماه تو ماهست آسمان كي به ماه تكثير است
از تو هرچه رسد نويد پيروزيست طاق ابروت نفير تكبير است
لام الف ز و غين اين كلمه
لا اله ز غير تعبير است
پيچ بده
پيچ بده پيچ بده ساز كن كوك مرا به غمزه دمساز كن
يا قلق خلق مرا پيچ ده يا گره و گير مرا باز كن
چهره مكش خم مده ابروي خويش با رخ بشاش سرآغاز كن
باز كه شد چهره مستت نكوست با لب شيدائيت اعجاز كن
دل كه گرفتي و ربودي مرا قفل اسيري ز كرم باز كن
هركه به دام تو گرفتار شد گفت خريد از من و تو ناز كن
تراز دل
تا بر دلم ماه رخت جلوه باز كرد شيدائي دلم غم ديدم تراز كرد
راز نهفته اي كه قرارم ربوده بود با غمزه ات به سماعم فراز كرد
آندم كه فاش شد همه ديدار صورتت افلاك هم راه ستاره دراز كرد
زان ديدنت كه به وجد آمده وجود ديدار ناكسان دل و جانم گداز كرد
دل عاشق ار شود نبود دل دگر مرا از آن يار ميشود و باز ناز كرد
ليلا وشي كه به من ناز مي فروخت مجنون طبيعتي بخريد و نواز كرد
بوي گل
بوي رسيدنت چو نسيم بهاري است در باغ دل نويد خبر اميدواري است
وز شاخه چنار كه از دور سيل كرد آيد نوا كه هوادار هزاري است
ياسي كه پر كشيد ز هجر قناريم باز آمد و ز لبش بوسه جاري است
گل را به نغمه زندگيست فراق است آفتش بلبل ز دور نغمه كه فصل يار داري است
لبها همه به شور و به تنبور مي زنند بو بوي وصل باشد و لحظه شكاري است
خان صورت –7-900614
خاني كه صورت ماهت نما كند راز نهفته حسنت ملا كند
ابرو كمان كه به چشمت صفا دهي چشم خمار به ديدن خطا كند
نسرين روي به لاله شباهت است شيرين لعل به دلها چه ها كند
صورت به باغ كه به دندان گزيده ايم اين دولت نگار تمنا بجا كند
وصف جمال تو ماه و ستارگان حسن كمال تو به به خاطر ملا كند
رويت نمايشي است ز باغ گل و گياه دنياي وصل تو خيالم حلا كند
تمثيل هر چه بود در اين صفحه بسته شد حق نمك كه چو دينت ادا كند
گر جواب
گر جواب من عاشق ندهي مي ميرم نيست جز ميل وصالت به دل و تدبيرم
رسم نبود كه دلم را همه دم سوزاني مهجبينم گل رويت به مثل تعبيرم
جور كم كن كه جفا بر دل من عين گناست گر اجازت بنمائي طلبم مي گيرم
واستادن ز تو مشكل نبود بر من و دل دادگاهيست كه حقم ز شما پس گيرم
آسمان ابري و تار است بدون رويت با تو بشاش . بدون رخ تو دلگيرم
بزم ديدار تو و صحبت شيرين تو را در مثل موهبتي هست كه در تسخيرم
دست نياز
دست نياز داده ام خدا نظاره ام نما قصد نماز كرده ام جدا نظاره ام نما
سر به سجود رفته و دل ز درون شكسته شد مست حضور گشته ام رضا نظاره ام نما
توشه دل پر ز اميد كه درگهت مدد كند نيست اگر طلب به جا بجا نظاره ام نما
نيست نماز من نماز همه نياز است و نياز قيام مي كنم به تو بپا نظاره ام نما
يك شب اگر قصور من از كرمت گذشت شد وعده تو حقيقت است وفا نظاره ام نما
از كرم تو زنده ام خدا نظاره كن مرا نيست دگر مرا دوا دوا نظاره ام نما
زينت بندگي بود گريه به آستان دوست شفاست ديده هاي تو شفا نظاره ام نما
كعبه من
كعبه من پرده ز رو باز كن آنچه كه ديدي ز من ايجاز كن
عيب زياد است كه ستار ما تا بنگارد ادب ابراز كن
باز بخوانم به سجود و ركوع بر نفس سرد من اعجاز كن
هر دم از اين گلشن آباد خويش نرگس مستي به احراز كن
مست حضور حرم عشق شو ديده صفا ده رخ او ناز كن
ناز نكن جلوه گري در حرم عين ثواب است دمت ساز كن
با ناز
با ناز و عشوه غمزه فروشي نموده اي هم ديده برده اي و دلي را ربوده اي
از اين كرشمه ها كه نمودي شنيده ام اين دفتر غزل به صفايت سروده اي
نازت خريده ام به نيارت رسيده ام سالار دل شدي و شبابم فزوده اي
اسپند و كندر است كه پشت سرت نهم از ابتدا ي عشق تو غزلدار بوده اي
زيبا رخي كه خدا داده ات بدار همچون كه اصل خويش به احسان نموده اي
دنيا تباه من هم تباه
دنيا همان سراچه تنهائي من است زيبا عروس پير شبستاني من است
ناز و كرشمه به لهو و لعب خوش است اولاترين منيژه خودخواهي من است
يك عمر با دوام به دنيا بسر شدن كمتر ز لحظه روحاني من است
آندم كه خم به رخ ماه تو نشست افسانه فنا به بيداري من است
تا حد فهم به قدري رسد كه من كيم خوش آمدي برو كه مهماني از من است
بانگ جرس برارند يك به يك به خط نوبت به كيست به خودخواهي من است
اي رستخيز ندانم حضورت براي چيست دانم فقط فصل پشيماني من است
همدم كجاست رفيقان خدا كجاست تنهائيم نوشته به پيشاني من است
من آن بني بشر و آن خليفه ام كان عالم از براي تمنائي من است
ناصح بلند گفت كه اي صاحب زمين بس كن غرور زمين فاني من است
هاي و هوا و همه جنجال روزگار جزه بساط خنده شهلائي من است
مستي و حالت لايعقلت كجاست يادش بيار كه رسوائي من است
تمكين و احترام دگر دير گشته است هان اين نفس دم يلدائي من است
با احتران و ناز برندت بهشت خوش اي دل اگر به سحر دائي من است
آه از دمي كه نامه به دست چپت دهند عذر گنه آندم به طمائي من است
هستي ز توست خدايا همه همه هم ناتواني عجز دارائي من است
برچسب:
نویسنده: حامد خوشنام