اگر آن دختر
اگر آن لعبت شيراز بلرزاند دل مارا طنين لرزه اش اندازد از قدرت سر و پا را
گر او با غمزه اش روحي دمد بر هر دل محزون به ياد آرد قصصهاي دم عيسي مسيحا را
رها گردد ز بند و اين قفس را بشكند درهم به وجد و رقص مي آرد دل غمگين و تنها را
امان از برق چشمانش اگر افتد به چشمانت هويدا مي كند بر تو طلوع صبح زيبا را
نواي غمزه اش چون بوعطا بر ريتم گر آيد به تعطيلي كشاند رونق چنگ نكيسا را
دغل بازيست انديشه بود روي و ريا كارش به ميخانه به تسبيح است آئين مصلا را
خلايق ساده انديشند و دانا اهل تدبير است طلا چون گشت نادر مس بگيرد سطر بالا را
توانائي به تدبير است و علم و دانش و تقوا خوشا آن دل كه بشناسد ره دير و مصلا را
رضاي دوست در كسب فضائل مي شود معنا
دل تنها بگيرد مزد شبهاي تمنا را
+ نوشته شده توسط سید اکبر میربقائی در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 17:48 |
برچسب:
نویسنده: حامد خوشنام