بردي توان و تاب من
بردي توان و تاب من نه روح ماندست و بدن گلبرگ كردي پيرهن يا خود گلي گل پيرهن
ره بر سما حك مي كني هم عاشقت دك مي كني خود را چنان تك مي كني چون طوطي ول در چمن
دل مي زني يا مي بري هر دم به باغي مي پري در محفل دل آذري فرزانه دشت و دمن
يارا عنايت بيش كن دل فارغ از تشويش كن با ما شبي د ر عيش كن شوق دمن سرو سمن
تا گويمت بنما نظر خم را ز طاقت در گذر با چهره اي بشاش تر كن بوسه اي لب بر دهن
واجب بشد بوست كنم از دور ملموست كنم با دوستي دوست كنم اي رستم لشكر شكن
آهنگ خوب نوبهار اي خود بهاري در بهار چون بلبلان شاخسار يك نغمه اي بر حال من
نرگس كه داري دل برد آتش بر حاصل برد منزل برد محفل برد از غيره و از خويشتن
ويران كني هر منزلي برهم زني هر محفلي غارت بري تو هر دلي اي پير مست انجمن
تابم ربودي دلبرا تاج سري هر سر سرا از در درا از در درا نور سما ماه زمن
اي روي تو بهتر ز ماه بويت كشاند اشتباه باغت سر از باغ صفا موي تو را مشك ختن
بهتر ز گل بوي تو و خوشتر ز مه روي تو و دلهاست دلجوي تو و نسرين و نرگس نسترن
مجنون نمودي ليليان مبهوت كردي ساقيان آشفته پا در ميان از هيبت اين سيمتن
نازت بنازم نازنين اي زينت دنيا و دين
اهل سمائي يا زمين رخ چون گل و گل همچو تن
+ نوشته شده توسط سید اکبر میربقائی در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 8:25 |
برچسب:
نویسنده: حامد خوشنام